هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

عید و عیدی برای دخملیه نوزده ماه و نیمه

گل مامانی عشقم ملوسم خوشگلم سلااااااممممممممممم عیدت مبارک عزیز دلم از ماه مبارک رمضان خیلی چیزا یاد گرفتی عزیز دلم روز عید وقتی رسید برات قنوت نمازش رو میخوندم به دهنم خیره شده بودی و خوب گوش میدادی بابایی رفت مسجد محل و نمازش رو اونجا خوند اما من مجبور شدم خونه بمونم و نمازم رو با تلویزیون که از مصلی امام خمینی تهران به امامت آقا بود بخونم انگار متوجه تغییرات این نماز با نماز یومیه شده بودی همش میخواستی بری سجده اما ما رو میدیدی که هنوز قنوت میخونیم میرفتی بازی میکردی اما حواست به ما بود تا میرفتم رکوع زود میومدی کنارم تا بری سجده این قسمت از نماز رو خیلی دوست داری زندگیــــــــــممممممممم روز قبلش به اتفاق شما و بابایی ر...
9 مرداد 1393

نوزده ماهگی دخملی و افطاری

عزیز دل مامانی چقدر زود زود داری بزرگ میشی فورا نوزده ماه گذشت .. انگار همین دیروز بود منتظر بودم بدونم نی نی من جنسیتش چیه دختره پسره مشهد رفتیم و خوش گذروندیم همون روزهای اولی که خدا تو رو به ما هدیه داد مهمون امام رضا شدی ... این روزا خیلی دلم هواشو کرده دوست دارم اون جنین کوچولویی که حالا نوزده ماهه شده و ماشالا هر روز بزرگتر و داناتر میشه ببریمش پابوسش خوشگلکم این شبها همش تو مهمونی و اینور اونوریم و معمولا تا یک شب بیرونیم جمعه شب بود که مهمونی داشتیم تقریبا 120 نفر بین اینهمه جای مامان و بابام و داداشامو خواهرام پیدا بود خیلی غصه خوردم اما تمام فامیل بودن و خوش گذشت کلی استرس داشتم و نگران بودم اما شما خ...
23 تير 1393

نقاش باشیه خونه ی ما

ووووووووووووووووووووووووی زندگیــــــــــــــمممممممممممم عشقمممممممممم دخمل هنرمندم دوستت دارممممممممممممم هزار هزار هزار تااااااااااااااااااا چند روز پیش به اتفاق بابایی رفتیم یه سر خانه کاشانه .طبق معمول راه افتادی و شروع کردی به گشت و انتخاب وسایل مورد علاقت چشمت خورد به ماژیک ... خلاصه اصرار که اَ اینااااااااااا ... ما هم برات خریدیمش به اضافه ی یه کیف عروسکی و یه کیف دستی و یه جا مدادی دیگه واسه ماژیکات رسیدیم خونه تا لباسات رو عوض کردم  فورا رفتی سراغ نقاشی ... چند دقیقه بعد اومدم سراغت دیدم بعلـــــــــــــــــــهههههههههههههه به خلق اثر هنری پرداختی و رو تختی و کرده بودی بوم نقاشی ... ای...
23 تير 1393

دومین تجربه ی شنا

عزیز دلـــــــــــممممممممم خوشگلکممممممم عشقمممممممم بازم رفتیم شنا اینبار مهمان گروه کوهنوردی بابا بودیم و با خانواده ی اعضا گروه افطا رو رفتیم کنار رودخونه (کت پادگان قدس) عجب جای خوشگل و تمیز و دنجی بود با خانومها زود اخت شدم و شما هم با بچه ها انگار همه همبازیهات بودن تا حالا بابایی استخرت رو نیاورد اما بابای یکی از بچه ها استخر بزرگی آورده بود و اونو باد کرد و همتون پریدین توش و کلی آب بازی کردین شما هم به تقلید از اونا آب پاشی میکردی و منو حساب خیس کردی خوشگلک شیطونم اونجا کلی خواستگار برات پیدا شد و هر کی میخواست یه جوری نظرت رو جلب کنه اما قربون دختر سنگین و متینم بشم که هیچ توجهی بهشون نمیکردی و فقط میخواست...
15 تير 1393

خوش به حال شدن شیطونک

گل مامانی عسلم شیرینم خوشمزه ی مـــــــــــــــن فدات بشم روزی هزااااااااااااااااااار بار چند شب پیش رفته بودیم پلاسکو برای خرید... هر بار میریم شما گیر میدی به ماشینهای بزرگی که تو مغازه هست عاشق موتور و ماشین و دوچرخه هستی بابایی تصمیم گرفت یکی برات بخره تا خوشحال بشی . اونشب ماشین مورد نظرمون یافت نشد فرداش اومدیم... اینبار یه چیز دیگه دیدی و نظر شما و البته ماروبه خودش گرفت اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟ تاب تاب عباسی عشششششششششششق شما تصمیم بر این شد برات تاب بخریم چون خیلی دوست داری اما هر مغازه میرفتیم یه دونه داشت اونم واسه نمونه بیرون بود حالا ساعت چنده ؟ 1:30 بامداااااد تا اینکه صبح همون روز که میشه سه شنبه ای...
12 تير 1393

پیشرفتهای خانوم گل

چی بگم از کارات عزیز دل مامان شیرین زبون و بلااااااااااااااااااا شیرین و خوشمزه یکی از کارای خیلی مهمی که یاد گرفتی اینه که یه مدت میشه تو خونه پوشکت نمیکنم فقط یه بار بردمت روی لگن نشوندمت و بهت گفتم جیش داشتی بدو بدو بیا و بشین اینجا .شما هم فورا گرفتی چی میگم قربونت برم باورم نمیشد اما اینکار شد و حالا شما خیلی کم پوشکی و حتی وقتی که پمپرز هستی و جیش داری فورا میگی مامان جیش و میدویی میری رو لگن میشینی این که برام آسون بود موندم شماره 2 رو چطوری یادت بدم که خودت رو کثیف نکنی .. همچنان عاشششششق نقاشی هستی و دیگه از خط خطی دایره میکشی و شکلهای بسته وگاهی سعی میکنی داخلشونم رنگ بزنی نقاش کوچولوی ماماااااااااااانــــــــ...
9 تير 1393

روزهای زیبا

بازم رمضان به بـــــــــــه , بازم عطر خوش بازم حال خوش بازم روزهای خوش رمضان رو خیلی دوست دارم خیلی قشنگه زیباییش غیر قابل وصفه باهاش عشششششششششق میکنم گل مامانی انگار شما هم متوجه این چیزها شدی انگار میدونی ماه روزه چیه ... بابا رو میبینی که غذا نمیخوره شما هم میل نداری و انگار میخوای روزه باشی قبول باشه خانوم کوچولو   جمعه قبل از ماه رمضون بود که رفتیم استخر باغ عمویه هلیا به اتفاق خانواده خاله منصوره و فریبا و مادر جون و عسل برات خیلی جالب بود آخه تجربه ی اولت بود اولش دوست نداشتی خیس بشی فکر کنم بخاطر سردی آب بود ... استخرت رو برده بودیم اونجا و داداشیها برات پرش کردن کمی که گرم شد و بازی کر...
9 تير 1393

شیطنتهای خانوم گل

بمیرم برات بعد از اینهمه خوشی یهو مریض شدی و تادیشب حال نداشتی تب شدیـــــــــــــــــد و وحشتناک که با هیچ چیزی بند نمیومد و چند تا آمپول و کلی دارو تا یه کم بهتر شدی هفته پیش مامان جون ایناو خاله مرضیه اومدن و بازم خوش به حالت شد شب نیمه ی شعبان هم کلی شیرینی خریدیم و دادیم مسجد و حرم آقا سبزقبا و ختم صلوات خاله اشرف و زرین کلاه وامااا......... عششششششششششششق اردک داری آجی هلیا دوتا اردک داره که برات میازه باهاشون بازی میکنی جدیدا از گلخونه بالا میری و کلی خوشحالی میکنی عزیزک شیطونم ...
29 خرداد 1393

یلدا و یه مسافرت یهویی

چند روز بعد از برگشتنمون با دوستای بابایی قرار شد بریم مسافرت اونم کجا الیگودرز سه شنبه عصر بود حرکت کردیم و تو مسیر هر جای باصفایی میدیدیم میموندیم. درود که رسیدیم رفتیم یه کبابی و یه شام دبش زدیم به بدن خیلی چسبید شما خیلی خوشحال بودی و تو پوست خودت نمیگنجیدی چرا؟ آخه 10 تا بچه همراهمون بود تقریبا تو رنج سنی 8 ساله که شما با بچه های با این سن زود اخت میشی اونا هم شما رو خیلی دوست داشتن و مواظبت بودن (پریا و پریزاد  - وینا و داداش کوچولوش محمد حسام - حمید و امیر رضا و امیر علی و امیر رضا - پارمیدا و امیر طاها هم روزهای بعد اضافه شدن ) شب رسیدیم الیگودرز یه شهر کوچیک اما فوق العاده تمیز و خوشگل و خنــــــــک ...رفتیم آپا...
29 خرداد 1393